تا عریضه خالی نباشد!
مثل بادبادکی که بر بال باد سوار
خال آسمان می شود
با تو اوج گرفتم، در خود گم شدم
پ.ن :
های معشوق ! دلم پر می کشد برای آغوشی برادرانه
نهایتا" آنکه حرفهای مرا چاپ نکنید، چال کنید!!!
مثل بادبادکی که بر بال باد سوار
خال آسمان می شود
با تو اوج گرفتم، در خود گم شدم
پ.ن :
های معشوق ! دلم پر می کشد برای آغوشی برادرانه
در زندگی همیشه عزیزانی هستند که دلتنگ صدای نفس هاشان می شوی.
این نفس می تواند از آن ِ پدری در شرف کهنه سالی، مادری به غایت مهربان، خانواده ای لبریز از محبت باشد. می تواند دوستی عزیز، عزیزی همراه، محبتی نوشکفته یا عشقی شکسته، کسی در همین نزدیکی یا غریبی دور و به دل آشنا و یا حتی از آنِ خودت باشد.
در زندگی لحظاتی هست که گاها" رخ می دهند، لحظاتی کوتاه که هر کدامشان به اندازه یک عمر زندگی می ارزند، ثانیه هایی کمیاب که حکایت از حقیقتی اصیل دارند. اصالتی که گنجاندنشان در کلام از به زبان آوردن خود حقیقت دشوار تر است. لحظاتی هم هستند که کل زندگی را با خودشان می کشند. گاهی وقتی خوب نگاه میکنی به وضوح میبینی آنچه امروز نظاره گر خودش است حاصل یک عمر نیست، پرداخته ی همین لحظاتی ست که حاصل جمعشان به دقیقه میل میکند.
گاهی احساس میکنی جاذبه نیست که تو را بر زمین نگاه می دارند، پدر، مادر یا عزیزی یا عزیزانی از این قبیله و از این قبیل اند. کسانی که دلتنگی ها را رقم میزنند.دلتنگی هایی از جنس خودت. یا مفاهیمی ناب که از سطح پوست تا عمق روح در تو نفوذ کرده و می کنند. یا به عبارتی به جان در میابی ِشان.
توضیح: فردا این موقع تو قطار نشستم و دارم میرم به سمت پادگان. جایی که به جای موسیقی صدای لغزیدن آهن بر آهن در آن به گوش می رسد و چلق و چلق دلهایی که آب در آنها تکان تکان می خورد. این هم در نوع خودش نوعی از موسیقی ست.
پ.ن: اونقدرها هم ناراحت نیستما، کلی خندس!! :دی
پ.ن 2: ریتم هایی که گفتم و اینجا ننوشتم.
ژ.ن۳: آلبوم مهر از پویا محمودی رو حتمن گوش بدید چند کار بسیار بسیار زیبا توش هست.
-- اول
تو پادگان بعضی صبحها وقتی از خواب بیدار میشی در نهایت خواب آلودگی صدایی میشنوی که با تمام قدرت داره خودش رو تو فضا پخش میکنه. انگار که داری خواب گردی میکنی، تقریبا بی اختیار میری تو راهرو زیر تلویزیون میشینی تا سی چهل ثانیه و شاید با خوش شانسی دقیقه ای موسیقی گوش کنی، در نهایت وصف ناپذیری لذت می بری. به سادگی (2) و چه راحت مو به تنت سیخ میکنه، تکونت میده. بس شادمانم که از امروز تا آخر عید هرچی بخوام میتونم گوش بدم. نمیتونی بفهمی اون آهنگی که تو پادگان گوش میدی و اون حسی که بهت میده چقدر نابه . . . چقدر سریع در تمامی مویرگهات نفوذ میکنه، انگار بر بال بادبادکی سوار میروی. تایپم قاصره!
وقتی داری میمیری واسه گوش دادن شهر خاموش کیهان کلهر، وقتی در خواب شعر یکی از کارای همایون شجریان که تو بیداری یادت نمیاد رو به آواز خودش میشنوی و صبح یادت میمونه چی بوده تا زمزمه اش کنی، وقتی دلت لک میزنه واسه "هواس".
-- دوم
تلویزیون داشت بوی عیدی فرهاد رو پخش می کرد. اول دو سه نفر داشتیم ویدئو رو تماشا می کردیم و زیر لب متن آهنگ رو آروم زمزمه می کردیم بعد یکی یکی بچه ها جمع شدن، داشتیم آروم آروم میخوندیم که یهو شور حسینی همه رو گرفت شروع کردن از ته دل خوندن، با صدای بلند، خب یک روز مونده بود به خونه رفتن واسه عید. چه حال و هوایی! تقریبا همه اشک تو چشماشون حلقه زده بود. از دلتنگی نبود از سختی هم نبود انگار همه دارن چیزی رو صدا میزنن، از اون حسهایی که واقعن با کلمات نمیشه توضیحش داد باید اونجا باشی تا درکش کنی یا لا اقل باید در زمان و مکان مناسبش بنویسیش! این آهنگ که همینجوری خیلی قشنگه با خوندن بچه ها چیزی بهش اضافه شده بود که بی همتاش کرده بود. ارشد داشت داد می زد که برید بیرون ما هم (حداقل بنده) آنچنان که پیش تر ارجاعش می دادیم به چپ و راستمان، حواله اش کردیم به همان و به خوندن ادامه دادیم. بماند که دیر رسیدیم و فاصله زیادی با ۵۰ تا بشین پاشو نداشتیم :دی
یه چند تایی بشین پاشو رفتیم دیدیم اینجوری نمیشه، انقدر برای سلامتی جناب سروان و خانوادش و درجه های قشنگش صلوات فرستادیم که بالاخره از رو رفت و گفت: شما ها آدم بشو نیستید پاشید جلو چشمم نباشید و طبق معمول خوشحال و خندان از تنبیهات مفرحمان به کلاس روانه شدیم.
تو خدمت هیچی مثل تنبیه حال نمیده چقدر خندیدیم. همین الانم که یادش می افتم کلی سرحال میام!! :دی
امروز ۱۲/۱۲/۹۰ وقتی تو لباس سربازی وقتی از خونه کیلومترها اونطرف ترم بچه خواهرم به دنیا اومده. دلم همش اونجاس میخام زود تر برگردم گیگیلی رو ببینم. عجب پدیده ایست مادر.
از پادگان که با کلی دوز و کلک میای بیرون وقتی میری یه آموزشگاه موسیقی، وسط آموزشی شروع می کنی به سه تار زدن، از اول زنده میشی انگار!
مرتضی . . . اسم اون پسری بود که داشت صدای ساز زدنم رو گوش میکرد و بهم گفت خوب ساز میزنی، اون آدمایی که میشینن بیرون صدای ساز زدن یه سرباز رو گوش میدن . . . ای خدا عجب حالی داشت. وقتی تو اون مغازه مثه خوره ها ساز زدم و صاحب مغازه که خودش خوب میدونست دوری از ساز تو خدمت یعنی چی برام دست زد. اینجا آدم تازه میفهمه چه چیزهایی داره. جالبه که تو این شرایط سخت میفهمی هنوز خیلی چیزای با ارزش تو زندگی هست. یاد یه دیالوگ تو فیلم هفت(seven) افتادم اونجا که مورگان فری من نقل قول میکنه از یه نفر و میگه" فلانی میگه زندگی زیباست و ارزش مبارزه کردن رو دارهُ من فقط با قسمت دومش موافقم" حالا وقت زیاد ندارم وگرنه بیشتر راجع به این موضوع ژر حرفی میکردم. در کل خوب بودن و با ارزش بودن زندگی به ما بستگی داره وگرنه خود به خود چیز خاصی توش نیست. از وقت بهتر باید استفاده کرد.
آرش قاضی، شهریار، فاشیست اونایی که سه تار میزنن (بعضی دوستان فقط سه تار دارن :دی) رو یاد کردم. همه بچه ها رو یاد کردم.
چه شبایی که وسط کویر واسه خودم آواز نخوندم . . . اینا هم میگذره. میرسه اون روزی که میام مینویسم "خدمت، تمام" بعد بر میگردم و راه رفته و هزار و یک قلم فکر و حس و تجربه و غیره و غیره یادم میاد.
یادش به خیر انگار همین دیروز بود که آرش برام شعر "هنر گام زمان" از هوشنگ ابتهاج رو برام خوند. چقدر به دردم خورد این شعر.
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گرمردِ رَهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینۀ سرمنزلِ عشقی
بنگر که ز خونِ تو به هر گام نشان است
آبی که برآسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی نِشیند
بس تیر که در چِلۀ این کهنه کمان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که درین بازی خونین
بازیچۀ ایام دلِ آدمیان است
دل بر گذر قافلۀ لاله و گل داشت
این دشت که پامالِ سوارانِ خزان است
روزی که بجنبد نفس بادِ بهاری
بینی که گل و سبزه کَران تا به کَران است
ای کوه تو فریادِ من امروز شنیدی
دَردی ست درین سینه که همزادِ جهان است
از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
یارب چقدر فاصلۀ دست و زبان است
خون می چکد از دیده درین کنج صبوری
این صبر که من می کنم افشردنِ جان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گَنجی ست که اندر قدم راهروان است.
نیازی به توضیح نیست
خودت خوب می دانی
که روز گار سرد و سیاهی ست
پس بی مقدمه چینی
هرگاه از سرما به خود لرزیدی
و دستهایت را دعا وار پیش دهان گرفتی
تا نفسی گرم بهشان ها کنی
بدان که اینجا
تا همیشه
گرم و عاشقانه
زیر پتو انتظارت را می کشد !
خطا از من بود . . .
سقوط از چنین ارتفاعی
چتر می خواست
زیر باران
این عکس عیسی فیوج را نشان می دهد.
پیر مردی لاغر اندام با کمر خمیده که روزگاری در گوشه و کنار خیابان های گرگان کمانچه می نواخت تا بلکه با جمع کردن مشتی پول خرد و اسکناس های کم مقدار لااقل شب ها سر ِ گرسنه سر برسر ِ بالین نگذاره. مردی که در موسیقی مقامی کم آدمی نبوده. کسی که در تالار فخرالدین اسعد گرگانی یک بار از او تقدیر شد.
و حقیقتا"چه خوب بر وزن تحقیر از او تقدیر شد. با سکه هایی که از بالا روی بساطش پرت می شد و اسکناس هایی که چون هیچ جا نمی پذیرفتندشان خودشان را روی بساط این مرد پهن میکردند. مثل خودش و سازش . . .
پسر ِ انسان، چه ساده حبس میکندت
در کاسه ای از آب
تا شب را تمامی به تماشا ی تو بنشیند
دختر مهتاب !
و فردا
نخستین جرعه ی تشنگی اش را می نوشد از همان
تا مگر فرو نشاند تو را
هر صبح تویی که نقش میبندی پس ِ پردهی چشمم
پیاپی پس از نخستین پلکم
تویی که چون نخستین پرتو ِ روز ، گرم به سر و سینه میفشارمت
چون برگ ز بالای شاخ ِ درخت با نگاهی به آهنگ ِ باد میسپارمت
و تو را چون رهگذر خیس همه کوچه پس کوچه های شهر
زیر چتر به باران میسپارمت
و به یادت ، نه!! به یاد هر دو مان روی کاغد مینویسم
به یاد هر چه در یاد هست و روی کاغد نیست ! به یادها میسپارمتو چه تبعیضی بزرگتر از این
که آسمان ِ بالا سر ِ همه مان
یکی ست ...
بالا رفتیم ... آب بود
پایین هم که دوغ
زندگی هم که کلا کشک
آقای حکایتی ...
حق با شما بود
و قصه ها همه دروغ
با آن کلاغ های تن لش
که هیچ کدام هرگز به هیچ خانه ای نرسید
با قصه ای که به سر رسیده
مدام به سر می رسید
راستی ...
ما هم هنوز به هیچ جا نرسیده ایم
ایضا به خانه ای که نداریم
با قصه ای که هنوز به ته نرسیده
به سر می رسد
منم که می چرخم
یا زمین؟
یا تویی که می رقصی؟
نمیدانم این اسارت
تا کجا همراه خواهدم بود
از روز تولد ، در قید حیاتم
آی... آزادی !
به تو بیهوده امیدوارم
ای دروغ بزرگدر پسین روزهای سرد پاییزی
دل به آهنگ باد می سپارد
برگ سرخی که سبز بود روزی
و به رقصی با شکوه ، خندان ، آشفته-آرام ، رها در باد
جشن می گیرد سر نوشتش را
عجب زیبا ... ماندنی در یاد
و لا به لای قلببرگ های سروی که دید
تا ابد این صحنه حک شد
برگ های سبز سوزنی اش ، نخواهند رقصید
پی نوشت : قلببرگ چیزیست شبیه به رگبرگ !