تبليغاتX
جريده

انگار برق­ ها رفته­ است. چشم هایم جایی را نمی­ بیند. همه جا تاریک است. تنها کور سوی نوری از دور پیداست. باران هم نم­ نم باریدن گرفته­ است.

دلم آشوب است. تاریکی عذابم می­دهد. کمی ترسیده­ ام. آرام قدم از قدم برمی­ دارم و به سمت روشنایی راه می­ افتم. هیچ صدایی نمی­ آید. سکوت آزار دهنده­ ای همه جا را فراگرفته است. فقط صدای پای من است که مانند پتک بر سرم می­ کوبد. روشنایی نزدیک و نزدیکتر می­ شود. سرم را به اطراف می­ چرخانم تا شاید چیزی ببینم. باران شدت گرفته است. آری این کوچه خودمان است. کوچه شهید ... . خیالم کمی راحت و ضربان قلبم آرام­تر می ­شود.

گویی گرد مرده بر این کوچه پاشیده­ اند. روشنایی نزدیک می­ شود و قدم­های من بی رمق­ تر. باز هم آشوب، باز هم دلهره!

" اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم، ذکر رحمت ربک عبده زکریا اذ نادی ربه نداء خفیا "

این صدا چقدر برایم آشناست، انگار که بارهاست آن را شنیده­ ام.

" قال رب انی وهن العظم واشتعل الرأس شیبا "

یادم آمد، آیات ابتدائی سوره­ ی مریم و این صدای آشنا هم صدای قاری معروف ... . چه خبر شده­ است؟! نکند باز کسی مرده است!!

" یا زکریا انا نبشرک بغلام ... "

پاهایم میلی به حرکت ندارند. روشنایی نزدیک می­شود. نزدیک است که بند دلم پاره شود. نفسم بالا نمی­ آید. این که خانه­ ی ماست، و این حجله­ ی عزا روبروی خانه­ ی ما چه می­کند؟ نکند ... !

صدای شیون و زاری با صدای قرآن آمیخته شده است. چشمانم سیاهی می­ رود. حجله­ ی عزا دور و نزدیک می­ شود. صدای قرآن دیگر مفهوم نیست. تمام تنم زیر باران خیس شده اما انگار آتشی از درون مرا می­ سوزاند. سعی می­کنم خودم را جمع و جور کنم. ... مرگ حق است! باید صبور بود. خودم را جلوی حجله می­ رسانم. آگهی ترحیم عکس ندارد.

" با نهایت تأسف و تأثر درگذشت جوان ناکام ... . "

ای وای، این که آگهی ترحیم من است.

"به همین مناسبت مجلس ختم آن مرحوم ... "

پاهایم سست می­ شود. دستانم را با ترس و لرز روی صورتم می­ گذارم. من که زنده­ ام! پس این حجله ... . همه چیز دور سرم شروع به چرخیدن می­ کند، ... تندتر و تندتر ... ، صدای شرشر باران و صدای قاری قرآن:

" ... و سلام علیه یوم ولد و یوم یموت و یوم اُبعث حیا ... "

آری به راستی من مرده­ ام.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 0:17 توسط جریده نویس |