انگار برق ها رفته است. چشم هایم جایی را نمی بیند. همه جا تاریک است. تنها کور سوی نوری از دور پیداست. باران هم نم نم باریدن گرفته است.
دلم آشوب است. تاریکی عذابم میدهد. کمی ترسیده ام. آرام قدم از قدم برمی دارم و به سمت روشنایی راه می افتم. هیچ صدایی نمی آید. سکوت آزار دهنده ای همه جا را فراگرفته است. فقط صدای پای من است که مانند پتک بر سرم می کوبد. روشنایی نزدیک و نزدیکتر می شود. سرم را به اطراف می چرخانم تا شاید چیزی ببینم. باران شدت گرفته است. آری این کوچه خودمان است. کوچه شهید ... . خیالم کمی راحت و ضربان قلبم آرامتر می شود.
گویی گرد مرده بر این کوچه پاشیده اند. روشنایی نزدیک می شود و قدمهای من بی رمق تر. باز هم آشوب، باز هم دلهره!
" اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم، ذکر رحمت ربک عبده زکریا اذ نادی ربه نداء خفیا "
این صدا چقدر برایم آشناست، انگار که بارهاست آن را شنیده ام.
" قال رب انی وهن العظم واشتعل الرأس شیبا "
یادم آمد، آیات ابتدائی سوره ی مریم و این صدای آشنا هم صدای قاری معروف ... . چه خبر شده است؟! نکند باز کسی مرده است!!
" یا زکریا انا نبشرک بغلام ... "
پاهایم میلی به حرکت ندارند. روشنایی نزدیک میشود. نزدیک است که بند دلم پاره شود. نفسم بالا نمی آید. این که خانه ی ماست، و این حجله ی عزا روبروی خانه ی ما چه میکند؟ نکند ... !
صدای شیون و زاری با صدای قرآن آمیخته شده است. چشمانم سیاهی می رود. حجله ی عزا دور و نزدیک می شود. صدای قرآن دیگر مفهوم نیست. تمام تنم زیر باران خیس شده اما انگار آتشی از درون مرا می سوزاند. سعی میکنم خودم را جمع و جور کنم. ... مرگ حق است! باید صبور بود. خودم را جلوی حجله می رسانم. آگهی ترحیم عکس ندارد.
" با نهایت تأسف و تأثر درگذشت جوان ناکام ... . "
ای وای، این که آگهی ترحیم من است.
"به همین مناسبت مجلس ختم آن مرحوم ... "
پاهایم سست می شود. دستانم را با ترس و لرز روی صورتم می گذارم. من که زنده ام! پس این حجله ... . همه چیز دور سرم شروع به چرخیدن می کند، ... تندتر و تندتر ... ، صدای شرشر باران و صدای قاری قرآن:
" ... و سلام علیه یوم ولد و یوم یموت و یوم اُبعث حیا ... "
آری به راستی من مرده ام.